|
غریبه |
|
حافظ این حال عجیب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم |
زندگیت را فدای هدفت کن
زیرا هدفت هست که به تو زندگی می هد
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:52 توسط غوغا |
راهم اکنون به کدام خرابه منتها می شود در حالی که پا خسته است از غربت آشنایی در روزی که ماتم سراسر دنیا را پوشانده است به کدامین رویا پناه برم؟ در زمانی که رویاها را کابوس برده است به کدامین سلام پاسخ گویم؟ که چهره دوست را غم پوشانده است آخر در این روزگار خفقان آور از کدامین هوا تنفس کنم؟ جزئی از کدامین خاک باشم؟ در این روز که پرندگان مرده اند و پرواز نمی کنند در این زمان که آسمان رنگی جز صلح و دوستی دارد در این دوره که آتش مرحم جان است روزگاریست ملال آور آیا؟ بهشت است اینجا و ملائک در خدمت نقل شیرینیست،ریا و تزویر و دروغ و عدالت لبریز سلول هل خالی مجرمی نیست اینجا همه از حفظ شدند قانون را کشتن رسم زیبایی است اینجا سوالی بی جواب نیست و فریادی در آسمان نمی آید جواب هر سوال یک گلوله است و خاموشی هر فریاد یک تازیانه بهشت است اینجاپیچک های زیبا گل ها را ا زهم دریدند گل زیبایی دارد اینجا،آری خرزله ساکن اینجاست بلبل آوا نمی دهد سر و سکوت در شهر حاکم است آری آرامش،بهشت است اینجا بهشتی لبریز از آتش بهشتی لبربز از فقر بهشتی کودکانش نمی خندند بهشتی که مادری برای فرزندانش خود را به حراج می گذارد بهشت است آری بهشت است بهشتی که خود جهنم است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:33 توسط غوغا |
سلام!!!! چه واژه عجیبی است.واژه ای در اوج غربت، صامت ها و مصوت ها دست به دست هم داده اند و این واژه را بنا کردند واژه ای که من همیشه از آن بیزار بودم. سلام مثل کابوسی برای زندگی من بود. شبحی بود که به سراغم می آمد و مرا می تر ساند. و من همیشه در پی گریز از آن بودم ولی او همیشه به دنباله من می دوید. زبانم با گفتن سلام می ترسید وچشمانم بارانی می شد سلام واژه ایست پر بار ولی وحشتناک.
*سین* سلام به معنی سادگی است به معنی این که به سادگی آشنا شدیم . به سادگی در کنار هم قرار گرفتیم و یار شدیم. *لام* سلام از لاله وحشی گرفته شده است که چگونه در سینه اس درد دارد و چگونه در عمق زیبایی غمگین است و لام سلام تو را آگاه می کند که از آن استفاده نکنی ولی کو چشم بصیرت که آن را ببیند. *الف* سلام به معنی آرزو است. آرزوی دیدار مجدد آرزوی این که دوباره بگویی سلام . آرزوی این که ای کاش هیچ گاه به میم سلام نرسی.و…… *میم* سلام به معنی مرگ است. به معنی مرگ سلام یعنی خداحافظی . چه دردی دارد این خداحافظی و من از سلام بیزارم چون سلام کردم و غم آن را چشیده ام و تلخی خداحافظی را درک کرده ام من از سلام بیزارم ولی چه سود که مرا واذار به گفتن سلام می کتتد. انگار روزگار طوفان را بیشتر از آرامش قبل از آن دوست دارد و من وحشت و البته بالاجبار می گویم سلام و به پایان فکر می کنم که چگونه قلبم می شکند و با هزار نا امیدی می خواهم بگویم: خداحافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:25 توسط غوغا |
سه روز پیش یه معلمی سر کلاس گفت: انسان خیلی ابله که قبول کرد خدا داغ عشق به سینش بزنه تمام مخلوقات وقتی پیشهاد خدا را می شنیدند فرار می کردند و قبول نمی کردند که امانت دار زمین باشند ولی انسان قبول کرد. به قول شاعر: آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهء فال به نام من بیچاره زدند در جوابش چیزی نگفتم یعنی نداشتم که بگم حرف های آن معلم منو وادار به فکر کردن کرد. حالا سه روز گذشته و من جوابی برای حرفهای اون معلم دارم. دلم می خواست بهش بگم نه تنها به اون بلکه به تمام آدمهایی که مثل اون فکر می کنن: مگه نه این که تمام مخلوقات عاشق خدا هستن. آخه مگه عشق بدون داغ ارزشی داره. آخه اگه فراغ نباشه دیگه لذتی تو وصال نیست. تا از معشوقمون جدا نشیم قدرش رو نمی دونیم. آخه اگه عاشقی؛ تا درد جدایی نکشی تا برای وصال تلاش نکنی تا نسوزی که وصال و با هم بودن معنی نداره. به قول شاعر که می گه: عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید تا درد نکشیم تا نسوزیم تا ویران نشیم تا از نو ساخته شیم کجا قدر معشوقمونو می دونیم. اینجا دیگه معشوقه ما لیلی و شیرین تو کتابا نیست اینجا نباید کوه رو زیرو رو کنی و بیابون گرد بشی بلکه باید زمین رو زیرو رو کنی و زمین گرد بشی. آخر این عشق دیگه فراق نیست همه می دونن نقطه آخر وصاله پس تمام دردا و زجرا شیرینه. مشکل بزرگش امانت داریه. خدا کنه هممون امانت دارهای خوبی باشیم. فقط تو این وصال باید امانت معشوقمونو بهش بدیم که کل سختی این جدایی همین امانته.اگه تموم آدما از این که قبول کردن امانت دار زمین باشن از این که قبول کردن داغ عشق به سینه ها شون بزنن پشیمون باشن من پشیمون نیستم. می تونم بگم عاقلانه ترین کار رو کردم روزی میرسد که تمام خلایق حسرت روز های از دست رفته رو بخورنو ولی فقط با کمی دقت می تونن راه وصال رو درست پیدا کنن و من از این که خداوند داغ عشق به سینه منه فرزند آدم زده ازش سپاس گذارم. و خوشحالم از این امانت داری........................ و کلام آخرسخنی از شیخ عجل: زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند ((یا حق))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:47 توسط غوغا |
توی فصل خزون زیر بارون تو گوشم زمزمه کردی که دوسم داری همیشه،که همیشه با منی مثل صدای بارون تو گوشم زمزمه کردی که:دوستت دارم حتی بیشتر از این عالم گفتی عشقه من یه عشقه آسمونیه،آسمون میدونی چقدر بارونیه.گفتی با تو بودن برا من تو رویاهاست.گفتی دل من مجنون ودیونت شده تو چشام خیره شدی گفتی:جون تو قسم دیگه تنهات نمی ذارم.تو دلم گفتم:خیاله،تو کجا و من کجا ولی تو می گفتی:دیگه روزگار خیال تموم شده حالا این منم که دارم بهت می گم دوستت دارم.ولی من باورم نشد آخه بین من وتو یه عالمه فاصله بود.تو می گفتی:فاصله دوره ولی کم کم تموم می شه.من که باورم نشد ولی روزی که صداتو با صدای بارون شنیدم فهمیدم مبتلا شدی ولی اشتباه می کردم.تو که ادعا می کردی که دوسم داری همیشه پس کجاست دوست داشتنت.کو اون دل مجنون و دیوانه همش دروغ بود دروغ منه سادم همه رو باور می کردم.تو به جون من قسم می خوردی که دوسم داری همیشه کجاست اون همه قسم کو اونی که قسم می خورد.پس کجاست اونی که می گفت دوسم داره. نه تو این قدر سنگ نبودی من که باورم نمی شه تو همونی که می گفتی:قد یه دنیا دوسم داره. من که باورم نمی شه تو همونی که به چشام خیره می شد و نفسم بود. نه نمی شه تو دیگه فرشته نیستی تو برگ مرگ زندگیمی. تو دیگه اون تکیه گاهم نیستی تو دیگه منو نمی خوای. تو همون بودی که قلبت رو کردی خونم پس چرا ویرونم کردی. باشه ای گل حتما اونی که می خوای خیلی بهتره. تو که از اول منو نمی خواستی پس چرا زیر بارون تو گوشم زمزمه کردی پس چرا عشق رو تو قلبم حک کردی. من اشتباه می کردم نباید بهت اعتماد می کردم ولی تو خوبی من بودم که بد شدم. من بودم که بازیچه دست تو شدم. من نباید این نقشو بازی می کردم. ولی هنوز خاطر چشمات رو می خوام هنور مست اون صداتم. معشوق من.من بازم می خوامت. من پاییز رو با تو می خوام من بارون رو با تو می خوام. من صدای مرغ عاشق رو فقط و فقط با تو می خوام. من چیزی نمی خوام فقط تو رو می خوام ...............
اگه می خوای بری پس دنیامم ببر
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:56 توسط غوغا |
مرغ عشق می خواند از صلح و صفا دوست داشتن همه می گویند عاشق است پس چرا مرغ عشق من می خواند از نفرت و کینه و غم پس چرا می گوید سوز داستان جدایی را سوز مرگ را اشک وآه را پس چرا نمی گوید عاشق باش. پس چرا عشق را منع می کند و می گوید دل نبند و وابسته نشو که جدایی سخت. است که جدایی نزدیک. می گوید عاشق نباش که دلت می شکند و قلبت نمی تپد دیگر اختیار دل و قلب را نداری. می گوید مرغان عاشق همه دروغ می گویند که عشق خوب است و زیبا. عشق جز اشک و آه چیزی ندارد. اگر غرور داری عاشق نشو که غرورت را زیر پا می بینی اگر دلت را می خواهی عاشق نشو که دل می رود ز دستت. اگر سحر را دوست داری عاشق نشو که شام سیه عشق سحر ندارد. ولی او خیلی دیر آمد. خیلی دیر. دیگر دیر شده بود و دلم رفته بود و قلبم شکسته بود. غرورم زیر پا بود و معشوقم رهایم کرده بود و مرا با اشک و آه تنها گذاشته بود. و دیگر دلی نبود که عاشق شود قلبی نبود که وابسته شود و در بر چشمانم همیشه چشمانه سیاهش بود چشمانی که جادو گری آنها را جادو کرده بود و طلسمی کرده بود تا آن را که فراموش نشدنی باشد دیگر نمی توانم چشمانم را با چشمان دیگری جز او خیره کنم تمام زندگیم شده یه یادگاری از اون عشق رفته و سایه نفرت به خانه ام سایه افکنده و قلبم طعم تلخ جدایی را چشیده و دلم تنهای تنها شده و عشق دیگر نمی آید چون امید نیست چون دل و قلب من در گرو دیگریست و هر چه هست. اشک و آه و سوز است و................................ و عشق از پنجره کلبه ام پر کشید و رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:6 توسط غوغا |
مرگ غنچه ها را دیدم و دست نفرت تمام گل ها را چید و ما مانده ایم با دشتی پر زخار که چون دشنه ای تیز با دلمان بر خورد می کند و آن را پاره پاره و زخمی می کند و افسوس که قدر گل را ندانستیم و گذاشتیم تا که نفرت گل ها را بدرد . و غم از در و دیوار این شهر خراب بالا می رود و بر سر من دیوانه دل فرو می آید و گلی نیست که به من لبخند زند و زخم این دشنه ها را مرهم باشد. و من مانده ام تنهای تنها با کوهی از غم و نگاهی پر زنفرت
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:33 توسط غوغا |
دلم گرفته از این دنیای دیوانه یکی عاشق یکی معشوق در کنج ویرانه. عجب درد بی دوایی است این عشق یکی رسوا کند در کوه و آواره. یکی در دل کند مجنون ودیوانه. دل دگر تاب و توان این همه دوری را ندارد پس کجاست آن ساقی می خانه که یک چاره کند در دل به این چشمان دیوانه.دل دگر طاقت دوری ندارد.ای که چشمان تو مرا با آواره صحرا نشین همراه ساخت. ای که آن قامت رعنا مجنون ساخت عقل راپس کجایی پس کجایی ای عاقل دیوانه. من که از درد جدایی در کوه ناله ها کردم تو چرا نشنیدی که تو را صدا کردم. ای که با تو می و میخانه چه خواهم .ای که با تو مستم و باده به چه خواهم.ای که با تو آن صبویی که پر از باده ساقیست به چه خواهم.کز نفس جان تو مست گلستان شدم.ای گل صحرا نشین دل ویرانه من به که گویم که دل از دوری تو خون شده ای هستی وجودم ای باده ی صبویم ای گل دل دیوانه بدان تا آخرین نفس دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 17:17 توسط غوغا |
صدای تپش قلب،لرزش دل و صدای ناله ی عاشق که با سوز دل می خواند فریاد می کشد و عشق را می طلبد معشوق را یاری می خواهد و با سوز دل می خواند از غم جدایی،دوری وصال و نزدیکی فراغ و سنگینی نفس های نفرت و می خواند از شاخه گل زردی که هدیه معشوقش بود و صدا صدای فاصله است صدا صدای قلب عاشق و زخم خورده است و عشق او را ترک کرد او در جهنم سیاه خود می سوزد و می سوزد و چیزی جز عشق از او نمی ماند پرندگان او را احاطه می کنند و برای او از داستان شیرین مرگ می گویند و از دستان بی رحم صیاد و دام های آتشین. ستاره ها به روی او چشمک می زنند و در قلب او غوغای است بی پایان ، پایان این فراغ جز مرگ چیز دیگری نیست و عاشقان از طعم تلخ جدایی را می پرسند طعم تلخ نفرت را و او زیر لب زمزمه میکند: عشق نعمتی است الهی و نفرت دوری از نعمت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:11 توسط غوغا |
دل من دیگه به در خیره نشو اون رفته اونی که رفته دیگه بر نگشته دل من رنگین کمون رفته حالا آسمون گرفته آخه این سر نوشته دل من،دل غمگین و تکیدم دیگه مجنونی بسه آخه مجنونی بی لیلی معنا نداره حالالیلی تو،تو بهشته دل من دیگه غصه نخور،اشک نریز آخر جاده است سرنوشت اینو نوشته دل من کجای دنیا می نویسن قصه دیو وفرشته اونی که رفته بهشت یه فرشته تو یه دیوی که روزگار تنهای برات نوشته دل من دیگه غصه نخور،اشک نریز آخر جاده است سرنوشت اینو نوشته تنهای،غم وغصه با کلی اشک همگی با هم یه افسانه می شن مگه ندیدی تو قصه لیلی و مجنون چی نوشته دل من دیگه بسه انتظار دل من دیگه بسه آخه اونی که رفته دیگه بر نگشته دل من دیگه غصه نخور،اشک نریز آخر جاده است سرنوشت اینو نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:54 توسط غوغا |
| ||||||